پيوندها
نويسندگان |
خاطرات من و جناب همسر
درود خیلی وقت بود آپ نکرده بودم مگه وقت میمونه برا آدم هرکی ندونه فکر میکنه دکتر یا مهندسم که وقت ندارم این چند وقته حسابی سرم گرم بود بذار یکی یکی بگم اول اینکه با بچه های باشگاه رفتیم کوهنوردی البته قرار بود پسرا نباشن ولی به لطف دوستان همه با بی اف هاشون اومده بودن اولش کمی عصبی شدم گفتم این چه وضعشه ولی بچه ها آرومم کردن گفتن حالا که اومدن نمیشه کاریش کرد..منم دیگه بیخیال شدم.چون اگه ادامه میدادم مطمئنن بهم خوش نمیگذشت هیچی دیگه اونروز گریه م در اومد..آخه 7 ساعت پیاده روی داشت ولی خداییش خیلی خوش گذشت 18 آبان تولد جناب همسر بود چه معنی میده آدم هرسال برای خودش جشن بگیره..انقده بدم میاد از این سوسول بازیا خلاصه جشن نگرفت اما مبلغ 100تومن بابت کادوی تولد پیاده شدم چند روز پیش رفتم برای خودم بافت بخرم اما مورد پسندم نشد و کلا بیخیال شدم دوستم مریضه بیمارستان بستریه(براش دعا کنید)چند شب قبل من همراه مریض بودم.آخ که چقد مریض داری سخته به مامانش گفتم شما خسته شدی برو خونه امشب من میمونم پیشش حالا قراره امشب من برم همسری صب زود با دوستاش رفت کوه ناهار میرم خونه دوستم..بعدازظهر میرم خرید شبم که بیمارستانم دوستتون دارم.. بدرود
|
|||
![]() |