پيوندها
نويسندگان |
خاطرات من و جناب همسر
درود حس و حال نوشتن ندارم درود دیروز صب ساعت 7:30 بیدار شدم اماده شدم رفتم کلاس تا ساعت 10 کلاس داشتم. بعد از کلاس رفتم باشگاه ایروبیک ثبت نام کردم اما من شنبه ها و دوشنبه ها کلاس دارم..دقیقا همون ساعتی که باید برم باشگاه کلاسم همون ساعت شروع میشه اومدم خونه سریع ناهار درست کردم..دوستم زنگ زد گفت بعدازظهر بریم استخر گرفتم ساعت 2 رفتم استخر..وای خدا چقدر خوش گذشت چندبار هم بهمون تذکر دادن اما کو گوش شنوا رفتیم تو قسمت عمیق نجات غریق اومد داد کشید اینجا چیکار میکنید شنا بلد نیستید غرق میشید منم از وسط استخر داد کشیدم شنا بلدیم شنا کردم رفتم پیشش گفتم چته چرا بداخلاقی انقدر گفت تو اون محوطه شنا ممنوعه اگه غرق شین ما مسئول هستیم منم بهش گفتم پس چرا شما رو اوردن اینجا.اوردن اگه کسی غرق شد نجاتش بدی دیگه بیچاره دیگه حرفی نداشت ساعت 5 برگشتم خونه برای شام مهمون داشتم.دوستای جناب همسر بودن شام درست کردم..ساعت 8 بود که اومدن منم کلی خسته بودم اصلا نای حرف زدن نداشتم. فقط منتظر بودم برن منم برم بخوابم بالاخره ساعت 12 رفتن..حالا مگه از خستگی خوابم میبرد احساس میکردم نفسم بالا نمیاد خلاصه تا ساعت 2 بیدار بودم. خوابم برد مامان کمی برا خونه خرید کرد برگشیم.ناهار پیشم نموند ناهار درست کردم اما کماکان بیحال بودم همسری زود اود ناهار خوردیم دیگه سرم داشت منفجر میشد سریع رفتم خوابیدم یکی 2 ساعت بعد بیدارشدم دیدم حالم بهتره. الانم تو کلاسه.. کارام عقب موند.تا درودی دیگر بدرود درود ناهار براشون مرغ درست کردم..خوشمزه شد نذاشتم ظرفارو بشورن ..الان یه عالمه ظرف ناهار.دسر.میوه مونده رو دستم ای خدا کی میخواد ظرف بشوره خیلی خسته ام الان به شدت سرم درد میاد همسری ناهار نیومد خونه چون مهمون داشتم الانم تو کلاس نشسته نمیتونم براش بزنگم خدایا کمکم کن نمیدونم برا شام چی درست کنم..شاید اضافه ی غذای امروز رو شام بخوریم پاشم برم ظرفارو بشورم بعدش هم یه ذره استراحت کنم تا شام تا درودی دیگر بدرود درود هروقت ما 5 نفر کنار همیم خعلی بهمون خوش میگذره عزیزم هم اونجا بود.خعلی دوسش دارم..اونم همینطور.از بین نوه ها منو خیلی دوس داره.. طوری که بقیه اعتراض کردن چون فردا ناهار مهمون دارم بعد از اتمام مهمونی خونه مامان رفتم بازار کمی خرید کردم من عاشق خرید کردنم ازش خواستم تو تمیز کردن خونه کمکم کنه بهش گفتم حیاط و بیرون از حیاط رو بشور بهش گفتم حالا برام جاروبرقی بکش اتاقارو خسته شدم دارم میرم بیرون من: در و دیوار: وسایل خونه: خودش: رفت بیرون منم تنهایی همه کارارو انجام دادم..شام هم بهش کنسرو لوبیا دادم راستی برا مهمونی فردا کیک درست کردم خعلی خوشمزه شد تا درودی دیگر بدرود سلام همه اداما خوابن من بیدار شدم برم کلاس ساعت 7:30 بیدار شدم تا لباسمو بپوشم ماکارونی دیشبو گذاشتم گرم شه همسری صب زود رفت دانشگاه امروز خونه نمیام بعد از کلاس.از همون طرف میرم خونه مامانم.اخه مهمون داره باید کمکش کنم خب دیگه داره دیرم میشه.تا درودی دیگر بدرود امروز جمعه..و من طبق معمول تا ساعت 9 خواب بودم صبحانه درست کردم(حالا بگو چی بود هیچی دیگه بعد از صبحانه رفتم لباسارو ریختم تو لباسشویی بعد رفتم تو حیاط اول برگ زرد گلها چیدم اخه هرروز میریخت و من مجبور میشدم هروز حیاط بشورم لباسارو از لباسشویی برداشتم رو بند اویزون کردم تا خشک بشن ناهار درست کردم.عجب ناهاری بود بعدش کمی فیلم نگاه کردم تا ساعت3 همسری خوابید چون صب زود بیدار شده بود منم رفتم پشت کامپیوتر اهنگ جدید دانلود کردم دوسای همسری زنگ زدن باهم رفتن کتاب بخرن برا شام ماکارونی شکلکی درست کردم املت درست کنم کم کم داره خوابم میاد..فردا صب هم کلاس دارم تا درودی دیگر بدرود سلام میخوام اینجا براتون از خاطرات هرروز خودم و جناب همسرم بنویسم امیدوارم بتونم خاطرات خوبی رو اینجا ثبت کنم
|
|||
![]() |