پيوندها
نويسندگان |
خاطرات من و جناب همسر
درود هروقت ما 5 نفر کنار همیم خعلی بهمون خوش میگذره عزیزم هم اونجا بود.خعلی دوسش دارم..اونم همینطور.از بین نوه ها منو خیلی دوس داره.. طوری که بقیه اعتراض کردن چون فردا ناهار مهمون دارم بعد از اتمام مهمونی خونه مامان رفتم بازار کمی خرید کردم من عاشق خرید کردنم ازش خواستم تو تمیز کردن خونه کمکم کنه بهش گفتم حیاط و بیرون از حیاط رو بشور بهش گفتم حالا برام جاروبرقی بکش اتاقارو خسته شدم دارم میرم بیرون من: در و دیوار: وسایل خونه: خودش: رفت بیرون منم تنهایی همه کارارو انجام دادم..شام هم بهش کنسرو لوبیا دادم راستی برا مهمونی فردا کیک درست کردم خعلی خوشمزه شد تا درودی دیگر بدرود صفحه قبل 1 صفحه بعد |
|||
![]() |